اگر تو را دشمنی باشد دلتنگ مشو که هر که را دشمنی نباشد بی قدر و بها باشد . قابوسنامه
کلمات ام را تکه تکّه اش کرده اند
هر طور که می خواهی و می دانی
وصل اش کن به طومار دل ات
که نوشته ام به درازای رگ ها ی تن ام
تا سوی پایان... می روم
شعرهای ام را بی مقدمه بی سر انجام
با اخم ِتلنگری خط می زنند
می بینی ! می فهمی؟
با تقویم ِ چشم ات
جای کلمات را حاصلخیز کن
به سوال و پاسخ می بُردنم
که آفتاب نرسیده به صبح چند رکعت است؟
چوب گیراندم آه .... در نماز عشق ! چه خوانده ای؟
و دیگر : آن پرنده که در تک تک آثارت
نامه ای به گلو ی اش برده ای کیست؟
به قدر پنجره ای... پَر نوشتم به آسمان !
معجزه
تا صدا از دیوار بریزد
کمی مودبانه تر :
کره خر ! همه جا از باران و سیب
آسمان ودریچه
صدا و شیطان اسم برده ای
نشانه ی چیست؟
در سکوت !
آن به من ... روی صورت ام خط می زند
از برق نگاهم شمس ِ پرنده ... می ریزد
حدیث عشق بخوان به آن گلو که می دانی
باور کن !
حالا خط خطی ا م
مدیون همین لهجه ی کُردی ام
نه آنچنان دور
که در حال بازگشتنم به بوی وطنم
اگر قطره ها به هم بخورند
ماه به سلامتی ... محتاج ِ فتیله ی دریا نیست
با همین کلمات شکسته، به همین جماعت عجیب و غریب:
با رقصی در سماع
دامن ِ مادر ان! بگیرم : این روزها...
که چشم و چراغشان
به میدان ها
تحفه ی جان می بَرند
دیدگاه و نکته نظرات :
|
حبیب شوکتی نیا
|
|
و کلمه شاعر را می نویسد نه شاعر آن را .پس کلمه خود شاعرست .و کلمه چقدر عزیزست برای شاعر .پس اگر کوروش از تکه تکه کردن کلماتش می گوید و شعرهایش که با اخم تلنگری بی مقدمه و بی اساس ، خطشان زده اند ، به حذف خودش اشاره دارد که سعی در آن داشته و دارند. و تو بایست ببینی و بفهمی . تا با خواندن های مکرر ، جای شاعر را حاصلخیز کنی. و کلماتی تازه به بشر هدیه کنی .حالا کمی مودبانه تر : ما کره خران ! که این همه در باران صداهامان از سیب و شیطان گفته ایم ، ایا توانسته ایم ذره یی خالی ی کلمات را با حدیث عشق پر کنیم؟ شمس و بالا بلندان دیگر پیشکش سماعی که نکرده ایم و شاید بلد نبوده ایم که از وطن مالوف دوریم و به هیچ لهجه ی روشنی عادت نداریم . باش که دامان مادران بگیریم و به نوید چشم و چراغ شان ستاره گان را به شعر بکشانیم و وصل شان کنیم به طومار دل مان .ماندگار بمانی .
ممنونم از حضور پر غنیمت ات حبیب گرامی ام که همیشه درس ِ انسانیت در کلمات ات پرسه می زند.با احترام و شادباش |
|
پرستو ارسطو |
|
با شعر تند وسترگی روبروهستیم که یک تنه به مبارزه با انگيزاسيون دینی (تفتیش عقاید) حاکم بر جامعه امروز برخاسته است.شاعر به بازگویی آنچه که بر سر شعر اش و شاعر آمده نه اینکه زبان به گله گشوده باشد بلکه به ساز این شیوه ی مخوف انگیزاسیونی معترض است.کلماتم را تکه تکّه اش کرده اند/هر طور که می خواهی و می دانی/وصل اش کن به طومار دلت/که نوشته ام به درازای رگ ها ی تنم/تا سوی پایان... می روم. شعرهای کوروش همه خانی زیر ذره بین بررسی شده و روی میز تفتیش از هم دریده میشود .زیرا آنانی که به درک شعور سیاسی-شعری شاعر دست یافته اند .میدانند که که هر واژه تیغ تیزی ست که در قلم دست او هرسایه ی تاریکی نشسته بر، اندیشه را نشان گرفته و .........وبه مخاطب خود توصیه میکند که این واژگان بت شکن را هر طور که میدانی ومیخواهی بر لوح جان ودلت حک کن.بندهایی که ازگلوی آزادی می غّرد و هر خفته ای را هراسان میسازد .شعرهایم را بی مقدمه بی سر انجام/با اخم ِتلنگری خط می زنند/می بینی ! می فهمی؟ با تقویم ِ چشم ات/جای کلمات را حاصلخیز کن شعر که شاید یكى از بزرگترين دستاورد هاى مبارزات مدنى شاعر در دهه ی اخیر باشد که پا به پای هر جنبش دمكراتيك و پلوراليستى مردم برای نیل به برقرارى دمكراسى مبتنى بر رعایت حقوق انسانی بشر از دهان شاعر فریاد زده، بی مقدمه وتوجه به خون جگری که در حلقوم واژه ها یش لخته بسته مورد بی مهری واقع شده و مهر قرمز رویش زده و ستاره دار! میشود می بینی ! می فهمی؟ با تقویم ِ چشم ات/جای کلمات را حاصلخیز کن /وباز مخاطب رامورد خطاب قرار میدهد که آنچه را که می بینی اگر میفهمی،و تعهدی در قبال انسانیت و حرمت انسان در خود احساس میکنی با تقویم چشم ات (ترکیبی تاره وبکر، اشاره به فصل کاشت که معمولن در ایران فصل پائیز فصل کاشت است) جای نهال ها و درختهای از ریشه در آمده وکنده شده بذر ی بریز و با اشک! به حاصل بنشان.به سوال و پاسخ می بُردنم/که آفتاب نرسیده به صبح چند رکعت است؟ چوب گیراندم آه .... در نماز عشق ! چه خوانده ای؟و دیگر : آن پرنده که در تک تک آثارت /نامه ای به گلو ی اش برده ای کیست؟اشاره به سین جین های مرسوم در باز جویی هاست .که آفتاب نرسیده به صبح چند رکعت است؟(بسیار زیبا و بجا نشسته است این بند)که شاعر در نماز عشق خود چه خوانده و در ایما و ایهام شعرهایش ققنوسی را دیده اند که سر از خاکستر وجود شاعر برداشته و نوشته های شاعر را از گلوی خود میخواند کیست؟ و با این ترفند پَست میخواهند از او اعتراف گرقته و وادار به اقرار یا لو دادن یارانش کنند .به قدر پنجره ای... پَر نوشتم به آسمان !معجزه /تا صدا از دیوار بریزد .در اطاق تاریکی که احتمالن شاعر از پنجره به آسمان مینگرد و با بال روح شاعرانه اش بر سینه ی آسمان پر مینویسد (استعاره ی زیبایی از نگفتن وننوشتن وناکام ماندن باز جوست)واگر صدایی از دیوار برخاست ،می باید گفت که معجزه ای رخ داده !کمی مودبانه تر : انگار شاعر فحش ها ی رکیکی هم دارد می شنود و با کنایه اظهار می دارد کمی مودبانه سوال کن !که بازجو می گوید :کره خر ! همه جا از باران و سیب/آسمان ودریچه/صدا و شیطان اسم برده ای/نشانه ی چیست؟شاعر خواسته نقبی بر ذهن خواننده از مضمون وسوژه ی شعر ش بگشاید. باران، سیب، آسمان ، صدا وشیطان عناصر وفادار به زبان شاعر هستند که غالباً در ساختار شعری او نقشی سازنده دارند .در سکوت !آن به من ... روی صورتم خط می زند/از برق نگاهم شمس ِ پرنده ... می ریزد/حدیث عشق بخوان به آن گلو که می دانی !درعین اینکه هر بند امتداد ومکمل بند پیشین است ولی هر کدام به تنهایی پاراگرافی مستقل از شعر، خود شعر تازه ایست . و و یژگی شعر در آنست که با حذف یا جابهجایی سطور و عناصر ساختاری -- آهنگ ،نظم،لحن و حوزهی معنا به هم نمی ریزد و کلان نگر است .این سه بند سوزی عاشقانه و تغزلی در نهان دارد که مو یه و دل نالهای مالوف نیست وحکایت بی پرده ای از دغدغهی انسانی صوفی مرام داردکه در لایههای درونیخود ، حقیقت ِ کلان هستی شناختی را تفسیر میکند و با صاعقه ی نگاه به حیات نیمسوز انسانهای حقیر خاکستر می پاشد . با این شیوه ی ستیز !نحو ِستیزیهایی با ذات شاعرانگی در زبان ،نگاه ،با فردیتی عشق محور، حتا پرهای پرنده ی خورشید را هم میریزد. همه خانی در ستیز سیاسی خودهم از پرداخت های ظریف صور خیال و صنایع لطیف شعری چشم نمی پوشدو چون صفات رندی اش را همیشه حفظ میکند.باور کن !حالا خط خطی ا م/مدیون همین لهجه ی کُردیم/نه آنچنان دور/که در حال بازگشتنم به بوی وطنم! با تلاشی که در مخدوش کردن وجهه وصورت اعتبار او بکار گرفته شده باز با تمام باور ، باورش را به سوگند میگیرد که استقامت وشجاعت موروثی! و نژادی کُردی اش همچنان بکر و خدشه ناپذیر است و هشدار میدهد که راه دوری تا وصل یار در پیش نداردو به پای همت گام برمیدارد،تا به دریای آزادگان ملت بپیوندد. اگر قطره ها به هم بخورند ماه به سلامتی ... محتاج ِ فتیله ی در یا نیست مفهومی با نگرشی عمیق و جهان شمول در این دوسطر آموزنده نهفته است.اتحاد این واژه ی سحر آمیز که اینک دچار تحول معنایی شده و تعابیر فراوانی از آن میشود در این قسمت بزرگنمایی شده گرفت .شاعر با عنایت به تعریف ویژه ای از یکپارچه شدن نیروهای اندیشه ی مردمی در عدم وابستگیها!!!!در استقلال تمامیت انسانی و آزادگی ،راه رهایی را نشان میدهد و در راستای تحقق این امر به باوری اقیانوسی رسیده که در رویکردی که با دل و جان انگیختگی همراه باشد ، آنقدر روشن است که چون ماه کور راه ها را روشن مینمایاند و از برکت این روشن شدگی عارفانه ،چراغ ماه نیاز به فتیله ی دریا ندارد که قطره ها سر به شورش بردارند. با همین کلمات شکسته، به همین جماعت عجیب و غریب:/با رقصی در سماع/ دامن ِ مادر ان! بگیرم : این روزها.../که چشم و چراغشان/به میدان ها/ تحفه ی جان می بَرند/شاعر با فروتنی وشکسته نفسی به قدرت کلمات بران وتیز خود ایمان دارد که در دایره ی حقیقی آشنا به عرفان ،حکمت و معرفت ،رابطه ای شهودی با حق را دیده و با هیچ انگاری نیروی مخوف انگیزاسیون حاکم، در سیر خود به سوی نیل به آن با احساسی نوستالژیک در فرار از دورنگی ها دامن مادران قهرمان پرور را گرفته وبه رقص سماع در میاید و سخن را از لفافه ی پیچیده در معانی می گشاید .وتجلیل از قهرمانانی میکند که نور دیدگان خود را با افتخار به میدانهای ستیز با سیاهی میفرستند و از تحفه ی جان میگذرند.با درود و احترام به:آزادی آزادگی و آزادگان میهن اهورایی ام
بسیار ممنونم پرستوی آزادی،بخاطر نکا ت ِژرفی که در تفسیر و تاویل شعر ارائه داده ای . وبا صحه ی صبر و متانت ِعارافانه ات وقت گذاشته ای و تحلیل نموده ای . احترام و فروتنی ام نثارت باد |
علی فتحی مقدم
در اين شعر شاهد پرواز روح آزاد انديش و آزاد نويس شاعر به دوردستهاي كلمه هستيم .گفتگويي عاشقانه از سر دلسوزي با منبعي عظيمتر از انسان كه در هاله اي از متافزيك اتفاق مي افتد اما ريشه در عينيت ها دارد ، و گاهي به شكل گلايه و دلگيري از سيستمي مخوف ،براي زنده نگه داشتن حق طبيعي ،خود ما را به كجاها كه نمي كشاند. سوالهايي پي در پي كه شاعر را پاي ميزي از نا برابري و بي عدالتي فيلتر هاي ساخته ي حكومت ها فرا مي خواند .به راستي پاسخ اينهمه درد هنر سوز و نفي ارزشهاي والاي انساني و هنري را چه كسي بايد بدهد؟گويي همه خاني در اين شعر به واسطه ي روح عريان كلمات و طنز خاص خودش مدام در حال رفت و آمد به عالم ديگري ست حالا كه كاري از دست زمينيان برخواسته نمي شود.اين شعر هيچ نوع رفتار دگم سياسي اجتماعي كه به حرمت كلمه و انسان احترام نگذارد را برنمي تابد:کلماتم را تکه تکّه اش کرده اند/هر طور که می خواهی و می دانی/ وصل اش کن به طومار دلت /که نوشته ام به درازای رگ ها ی تنم /تا سوی پایان... می روم/از حق تاويل نگذريم"خانم ارسطو"به خوبي موضوع سانسور را در نقد روشنگرانه اش روي اين شعر اشاره داشته اند و فكر مي كنم لازم به تكرار من نباشد.اما در اينجا لازم مي دانم به نكته اي آموزشي در رفتار شما با كلمه اشاره كنم كه مي تواند براي نسل امروز بسيار آموزنده باشد.
يكي از ويژگي هاي هميشگي شعرهاي همه خاني عزيز اين است كه مخاطب را به خوانش كلمات يا جمله هاي غيرمنتظره در متن مي كشاند .جمله هايي كه با پشت پا زدن به روايت عيني كلمات ، خود را از ناخوداگاه شاعر متولد مي كنند و قابليت زايش مجدد در خود را تنها به واسطه ي كلمه اي ايجاد مي كنند در اين شعر نيز بخوبي شاهد چنين حركت هايي هستيم. مثلن وقتي كه مي گويد:
با تقویم ِ چشم ات / جای کلمات را حاصلخیز کن ...به نقش "حاصلخيز" در جمله نگاه كنيد كه چگونه تحت سلطه ي رفتار ذهني شاعر به جمله تعمق بخشيده.مثلا اگر مي گفت: با تقویم ِ چشم ات جای کلمات را سكوت کن .يا با تقویم ِ چشم ات/ جای کلمات را ورق بزن .يا... بازهم جمله قدرت توليد انبوه فضا و تاويل هاي متعدد را در خود حفظ مي كند و من فكر مي كنم اين جمله از آن جمله هاي فنا ناپذير است كه با يكبار خواندن تمام نمي شود و شاعر چنان هوشمندانه رفتار كرده است كه به عنوان يك ويژگي منحصر به فرد براي خود دروني اش كند...كوروش جان! شجاعت و جسارتي كه در اين شعر به نمايش گذاشته اي ستودني ست .و بدان اگر تو را دشمنی باشد دلتنگ مشو که هر که را دشمنی نباشد بی قدر و بها باشد
از ویژگی ها ی سخن فتحی عزیز :به نکاتی در شعر توجه می کند که کم از کسی سراغ می گیرم .با علاقه و احترام به شاعر نو اندیش ، علی مقدم
|
سمیه طوسی |
|
آنچه مرقوم می گردد نه بعنوان نقد ؛ تنها بعنوان برداشتهای شخصی است.قدرت قلم تان ستودنی ست .( نماز عشق دو رکعت است که وضوی آن صحیح نباشد الا بخون ) در این که سرایش شعر مدرن در وجود آقای همه خانی نهادینه شده ؛ شکی نیست .هر بار در آثار جدید ایشان کاربردها و استفاده های درخشان زبانی بچشم می خورد با کلماتی کاملا سیال و شگفت انگیز .این بار هم اثری اجتماعی- سیاسی با مدرنیت زبان پیش چشم ما قرار گرفته است .اثر آنقدر گویا و روشن است که شاید جزء نگری درآن ؛ تنها تکرار مکررات به شمار رود .ترجیح می دهم بجای موشکافی ؛ تنها با اشاره ای کلی ، به یک مورد از خصوصیات قلم شاعر با استناد به همین متن بپردازم .آغاز اثر ؛ از زبان راوی یک اتفاق تلخ ، که روایت می شود ،تا مخاطب را به چالش ها ی ذهنی بکشاند . یک یادآوری و یا یک تجدید خاطره،.شاید یکی از دلایل روشنی اثر همین احساس نزدیکی باشد .تلخی که شیرین می شود .مخاطب را مهیا می کند تا آنچه می خواند را صادقانه از تجربه ی شاعر بگیرد .شاعر با شیوا یی کلام می نویسد ؛ که هر چند کلماتش تکه تکه اش شده اند اما تمام نشده و هنوز به وضوح رسالتشان را بیان می کنند چرا که از عمق جان بر می آیند . بی مقدمه خط زدن اشاره ی صریح به سانسور دارد .سانسوری از جنس استالینیسم هم بدتر .بدون آنکه خوانده شود ؛ خط می زنند که این شاید بزرگترین نوع ظلم باشد . بی سرانجام دقیقاٌ به این مهم اشاره کرده است . در « می بینی ! می فهمی؟ » به همان واگویه بودن اثر از زبان راوی می رسیم . (به کاربرد محکم شاعر از اصطلاحات و مفاهیم دقت کنید )شاعر در سطرهای بعد به رسالتی بزرگ اشاره می کند که حتی با سانسور هم کلمات حذف شده ؛ جایشان سبز است و بیان می شوند.کافی است در نگاه مخاطب این دید عمیق وجود داشته باشد تا بتواند به همه چیز برسد .راوی دوباره به واگویه می رسد.این بار به پرسش و پاسخ !که ساده هم نیست . بند فوق العاده محکم و ایستایی است که بسیار عمیق نوشته شده .انگار حلاجی در شعر متولد می شود . اثر از بندهای بعد اوج می گیرد و با شکوه هر چه تمام تر به آخرین سطر می رسد .مثل موسیقی ای که با بلندترین نتها تمام می شود و تاثیر این نتهای بلند حتی بعد از تمام شدن در گوش مخاطب می ماند . آخرین بندها دوباره حلاج تداعی می شود . موسیقی حرف « س » در پایان بندی و صدایی که از آن می ریزد و درست مقابل سکوت که عمده هدف سانسور است . دامن مادران در اوج وبا شکوه بودن اثر تاثیری ژرف گذاشته اند .اما شاعر شاید از معدود شاعران پیچیده در روح کلمات است که با این تسلط ؛ قلمش عبارات کنایی و دو پهلوی شگرفی خلق می کند .این خصلت می تواند نشئت گرفته از هرمنوتیک شناسی شاعر از حافظ نیز باشد .این در حالی ست که شاعر گاها دو ترکیب کنایی را با هم تلفیق کرده و یک ترکیب بدیع دیگر خلق می کند که علاوه بر مفهموم و خلق یک ترکیب بدیع ؛ در نهایت تاکید در متن دست یافته است . برای مثال به « صدا ریختن از دیوار » دقت کنید .صدا ریختن از دیوار استفاده ی فوق العاده ی شاعر از دو ترکیب کنایی است .اصطلاح و ترکیب کنایی «از دیوار صدا در می آید از فلانی در نمی آید » ( کنایه از کم حرف بودن ) همین طور « خاک از دیوار می ریزد اما از فلانی نمی ریزد» (کنایه آرام بودن و سکوت ) را با خود دارد .همین توجه ؛ کلمه ی معجزه را شدیدا رنگ می بخشد و نشان می دهد از وجودی که نهایت سکوت و رمز و راز است ؛ تنها به واسطه ی معجزه شعر خلق می شود .شعری که در بند بند آن وجود شاعر جاری است .( درازای رگ ها ی تنم از ترکیب های بکر و بدیع اثر ؛ که بسیار درخشان هم به همین مهم اشاره کرده است) مفهوم هر دو عبارت کنایی دراثر کاربردی شده اند و نهایت تاکید را با خود همراه دارد . حالا فضای شعر را در نظر بگیرید . فضایی که در آن لازمه ی سانسور :حذف کردن ؛ حاکم بود که همین باتبع سکوت را با خود دارد . اشاره ی عالی وناب شاعر با استفاده از تنها همین عبارت کنایی به این مهم اشاره می کند که من هر آنچه را باید در واژهایی که حذف نموده اید ؛ گفته ام . در همین عبارت کنایی فضای اعتراف رنگ می گیرد.اعتراف از خالق نه مخلوق .شاعر تنها خالق است و واژها و افکارش در زبان شعر بیان می شود . بدون شک تمام این عبارات مصداقی شیوایی ست از : در اندرون من خسته دل ندانم کیست/که من خموشم و او در فغان و در غوغاست /به احترام این اثر عمیق شما ، تمام کلماتم ایستاده اند
از نقد شما ، خانم طوسی و وقتی که گذاشته اید بسیار ممنونم ، به نکات ظریفی توجه داشته اید .پست قبل کامنت ها یی بود که از قلم شما تعریف و تمجید شده بود .روی نقد و شعر ها ی شما باید اهتمام ورزید . با احترام |
|
مینا درعلی |
|
فضایی تراژیک در شعر رقم خورده که قربانی اش(کلمه) را به مرگ وخالی بودن رسانده زیرا که کلمه ی بی بار و محتوا همان کلمه ی مرده است! قربانی شونده ،کلمات تکه تکه شده اند و قربانی کننده فضای آلوده ای است که از سانسور شعر شروع و تا اجتماع کشیده شده است . درازی فضای تراژیک از فرهنگ شروع شده تا کل جامعه حاکم شده!! (که نوشته ام به درازای رگ ها ی تن ام /تا سوی پایان... می روم ) این سانسور چی مالوف به واسطه ی نگاه شاعر و به واسطگی کلمات بریده بریده ترسیم می شود و شاعر بدنبال مخاطب فعالی می گردد که با تقویم چشمش بتواند جای خالی کلمات شعرش را حاصلخیزی دیدنی بریزد تا با طومار دل اش آنرا بخواند.گویی نوعی هم دلی را از مخاطب اش می طلبد. تقویم چشم ترکیب زیبایی بود که من را به باز و بسته بودن چشم کشاند که گویی شاعر می خواهد بگوید که مخاطب شعرش باید هم ببیند و هم بفهمد که چه می گذرد یعنی هم عین واقعه ی تراژیک را ببیند و هم به درک عمق فاجعه پی ببرد که یکی با چشم فیزیکی و یکی با چشم دل شکل می پذیرد !! در جای جای شعر شاعر مخاطب همدل را طلب میکند.و باز هم شاعر فضای سانسور را به شکل یک باز جویی تصویر می کند و ما را به بازجویی یک پنجره می کشاند که چند پرنده تا آزادی را باید پرواز دهیم؟ شعر عجیبی است این شعر .در عین پیچیدگی اش از صداقت و سادگی مردمانی می گوید که قطره قطره اگر جمع گردنند گرد هم، دریایی خواهند شد که بی منت فتیله ای و به روشنی ماه ، طغیان خواهند کرد و به خلسه و سماعی بر گرد دامن مادرانی خواهند رسید که جگر گو شه هاشان جان بر کف به میدان های رزم می روند تا طعم آزادی را بچشند و بچشانند.چه حرکت تراژیک زیبا و سوزانی داشت این شعر که از مرگ کلمه و واژه و شعر شروع میشود و تا مرگ یک اجتماع و جامعه و فرهنگی کشانده میشود و این "خالی کلمات" . راستی هر کدام از ما چه کلمه ای جای خالی ها گذاشتیم ؟!به تعداد مخاطب ها یی که جای خالی ها را پر میکنند این شعر پر و خالی از معنا میشود و زنده میشود و می میرد و در نهایت تاویل می شود!درود بر این گستردگی نگاهتان آقای همه خانی!
ژرف بینی ِ نگاه ات به این شعر، خانم دُرعلی مرا به یک سکوت عمیق کشاند .ممنونم که به شعر ام وسعت ِ کلام ات را بخشیده ای .با مهر و احترام |
|
لادن جمالی |
|
می نویسی/از رگی که پایانش کلمه ها را مست/دست هایت آغازشدند/ز روزی/از جایی/اخم هایشان را خوب یادم هست/و شعر/از پشت تقویم ها جوانه زد/اما نمی رسید به سبز ِ چشم هایت/تا پشت ِ دو رکعت سوال/هی حنجره ی پرنده را با گیسوی صبح وصله بزند/این دیوار چقدر صدا جا می گیرد/نشانه ها گم شده اند/بس که سیب باریدی و شیطان چه چه اش را پشت دریچه های دلم لرزید!لعنتی/من که حنجره ی سینه سرخ شعرهایت را پیش تر پیش تر از هر لهجه ای عاشق بودم/حالا با هر خطت/سر به هوا ترم کن/بازگشتت را با اسپندهای بازیگوش/روی چشم هایم چراغانی کرده ام/کورش نازنین!جز قلم تو/کدام قلم می بردمان در شعر و این همه بیخودمان می کند/هی هی شعرت/در دشت وحشی خیال پخش و پلایم کرد/درود به کلمه وقتی رنگ ِ تو را می گیرد
از حضور صمیمی لادن گرامی تشکر می کنم که با تفسیری شاعرانه شعر ام را نگاه کرده است با احترام و درود |
| شهرام بیانی |
فرناندو رویاس نویسنده اسپانیایی سال ها پیش گفت : " از کلمه ها کاری ساخته نیست،تنها به عمل و اقدام تکیه کنید"/برداشت بنده از همه ی صدای شاعر در نوشته ها و کلمات : همین اقدام و عملی است که گویی دست خواننده را گرفته و به مرکز ماجرا می کشاند(ماجرایی،واقعه ایی،رخدادی،حقیقتی و محتوایی و....). اگر تنها بکوشیم از طریق مباحثه و مجادله راه سواستفاده ی فکری جوانب را ببندیم یک عاید کار است و دوم:که چه عاید روح و دل و نگاه خود ما می شود ... مهمتر ! شاعر فهیم ما دل و نگاه خویش را چه زیبا صاف و هموار کرده است. شاعرتصمیم می گیرد و کلمات طرز برخورد بهتری ارائه می دهند.همه خانی از خود حس جوانب را می پرسد و بعد پشت آغاز می نشیند.به نظرم رمز موفقیت ذهنی و روحی شاعر آشنای ما پرسش از آغاز تا به انتهاست و پیگیر رد نگاه و صدا و تمامیت حس خود بودن،چون نگاه شنونده محتوای برداشت اوست و اهمیت فکری و ذهنی شاعر.اکثر قریب به اتفاق اهل نوشتار و کلام شاید بر این باورند که قاطعیت ادبی با رفتار خشک و اصولی و برخی موارد خشونت آمیز الفبایی مترادف است که دور و نزدیک گفته ها را بهتر چفت و بست می دهد و عایدش نکته نظری به عنوان ادبیات و دیبانگری است که مویی هم به لادرزش غیر قابل نفوذ/حتا شاید هم جدیت تنها این باشد که چارچوبی در آواز شعور و شعر باید باشد؟و یا می تواند دفاع از حقوق و امتیازات حقه خویش و اطمینان از جایگاه کذایی در پیش ! شعر همه خانی جدای همه ی تصمیم ها و رفتارهای خاضعانه و پر کلامی معنا چیزی به غیر سرشت و اندیشه ی بلند او نیست . حقوق و امتیازی باب نگاه ظریفش،وجدیتی استوار در معنای بلند و بی بدیلش. شاعر در لپ کلامش به مخاطب می فهماند : شما می توانید بدون اینکه فردی منفی و یا دردسر ساز و جنجال آفرین باشید به ابراز قاطعیت مجهز شوید و از حقوق و مزایای ژرف اندیشی خود به خوبی و با ظرافتی خاص حراست کنید و دیگران را نیز بهره مند. (همه ی ما در معرض قربانی شدن هستیم/مرد یا زن پیر یا جوان غنی یا فقیر و ممکن است در برخوردهای متفاوتی که در طول زندگی داریم،حسی بطلبیم/قاطع و مقاوم و پرتلاش بودن بهترین است)من از تو می آموزم ... شاعر !خوشحال شدم از حس گرم دوباره ات !با مهر ـ شهرام بیانی کرمانشاه ـ دقیق روبروی بیستون بیست و دوم آبان هشتاد و هشت |
شهرام گرامی ام .حضور شاعرانه ات در غرب ِ زخمی کشورم باعث افتخار است.ممنونم از لطف ِ نقدی که ارائه فرمود ه ای . چشم انتظار کتاب ات می مانم .با سپاس و شادباش
| مسلم ناظمي |
|
سلام! نميدانم اين شعر به نوعي تغيير يافتهي همان شعريست كه در سايت كانون انديشه خواندم و با آن گريستم و لينكش را روي وبلاگم دارم يا شعري جديد است. آن يكي به نظرم پرداخته تر آمد با تك گوييهاييي پر از نشانه. هركس نه بازجويي بلكه مثل من مراحل گزينش اداري را هم طي كرده باشد از اين تجاور به روان و انديشهاش رنجها برده اما انگار شاعر در آنجا در حال مرور خاطرهاي دور دست بوده كه زخمهايش كهنه شده. اما در اينجا شاعر باعصيان سخن ميگويد گويي كه همين ساعت پيش از اتاق باجويي به در آمده و هنور صورت و دستانش خونين است و دارد با همدردانش از درد مشترك ميگويد. ميخواستم بگويم هر دو اين شعرها درك مشترك ماست كه كوروش فرياد كرده. به خصوص ما را كه مديون لهجه غليظ كرديمان هستيم.
ممنونم که باعث شدی کمی به حرف بیایم.و از درد مشترکمان بگویم .ک.ه |
| کوروش همه خانی |
دوست ِ شاعر ِ عزیزم ، ناظمی جان ، مرا به حرف آورد و یک نفس دارم می نویسم ویراستار نیستم .اگر ایرادی بود تذکر بدهید.همیشه به خودم و دوستان توصیه می کنم هر شعری سی بار ادیت شد به روز اش کن. گویا همین شعر در27 ادیت ، به وبلاگ دوست عزیزم مسلم جایی پیدا کرد ه و در ادیت 28 ، شما روی وبلاگ ام رویت می کنیدُ حالا هم یک بار دیگه به 29 و در ادامه ی این بحث اگر به وبلاگ نویسی ام ادامه دادم .ادیت را به سی می رسانم. با درود
هست طومار دل من به درازای ابد............ بر نبشته ز سرش تا سوی پایان تو مرو * حضرت مولانا *
تکه تکّه اش کرده اند وصل اش کن به طومار دل ات که نوشته به درازای رگ ها ی تن ام تا سوی پایان... می روم
بی سر انجام بی مقدمه با اخم ِتلنگری خط می زنند با تقویم ِ چشم ات جای کلمات را حاصلخیز کن
در سوال و پاسخ آفتاب نرسیده به صبح چند رکعت است؟ در نماز عشق ! چه خوانده ایم
آن پرنده که در تک تک آثارت نامه ای به گلو ی اش برده ای کیست؟ به قدر پنجره ای... پَر نوشتم به آسمان ! معجزه تا صدا از دیوار بریزد
برادر کمی مودبانه تر : کره خر ! همه جا از باران و سیب آسمان ودریچه صدا و شیطان اسم برده ای نشانه ی چیست؟ سکوت ! روی صورت ام خط می زند از برق نگاهم شمس ِ پرنده ... می ریزد حدیث عشق بخوان به آن گلو که می دانی
باور کن ! حالا خط خطی ا م مدیون لهجه ی کُردی ام
اگر قطره ها به هم بخورند ماه به سلامتی ... محتاج ِ فتیله ی دریا نیست
با همین کلمات شکسته در دهان ام ، به همین جماعت عجیب و غریب این روزها از دامن مادران چشم و چراغشان می چکد |
باز بینی هر شعری در نقد و تفسیر و تاویل احتیاج به منظری زیبایی شناسانه دارد .آیا شعر تو را به تعمق وا داشته یا نه ؟امروزه ما احتیاج به تجربه ها ی مطلق و شخصی داریم .و رفتاری مسولانه نسبت به کلمه !تا می توانیم باید ترک عادت کنیم و مدام تجربه ها ی تازه تری را به میدان بفرستیم .کوروش به قولی وقف ادبیات شده و زندگی اش را در این راه طی می کند .برای شناخت هر چیزی باید به قول نیچه ، نیمچه دردی کشیده باشی.هر چیزی که ساده به دست بیاید ساده هم فراموش می شود.باید خبر، گزارش ، تفسیر، را از فضای شعر بگیریم و به زبان ، پیشنهاده ای تازه ارائه دهیم.کوروش سالها ست از یک محدوده ی بسته و مشخص هویتی فاصله گرفته است .شعر خوب شعری ست که حال درونی انسان را منقلب کند .طوری که آدم آتش بگیرد از سرما ، آی آدم ها یک نفر دارد آه یک نفر دارد سخت جان می دهد.شعر واقعی به مدد و نیروی عشق است که رنگ و بو می گیرد و با زمان پیشرو جلوتر قدم بر می دارد.خطابه ی کدام شاعر بود که برای شاملوی کبیر نوشت :چه برف گرمی نشسته روی سر ش !باید با تجربه ای درونی و با روح مولف ، مالوف شوی تا بفهمی چه می گوید ، در غیر این صورت کمی تا مدتی فقط با کلمه سر گرم خواهیم بود.
به غیر عشق ، آواز دهل بود هر آوازی که در عالم شنیدم حضرت مولانا
برای کشف هر شاعری باید ...ما درون را بنگریم و حال را
ثروت شعر در ترکیب واژگانی خاص با گدازه ها ی عام زمان است که بر ما رفته است .شاعر باید آنگونه در کلمات غرق شود و از شعله ی آن ، چنان بسوزد که انگار خواب جهنم را دیده و دریچه ای از دریای دوزخ بر او گشوده شده است .در مرکز هر شعری باید ما را ارجا ع به چیزی دیگر بدهد .
درد ی ست غیر مردن ، کان را دوا نباشد /پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن حضرت مولانا
امروزه زیبایی ها ی ساختاری و تنوع انگیز جهان ، هر لحظه فرمی و ساخت شکنی ِجدید به خود می گیرد
چه کسی می گوید شعر ِ با عاطفه مرده است ؟ شعر به قدرت ِ تخیل و جوشش عاطفه است که سرا پا می ماند .گوشه ای کم مقدار از مناسبات اجتماعی را در جامعه ی بسته بسازیم و سعی کنیم چیزی تازه خلق کنیم .و هر تجلی و جلو ه گا هی تازه ، فقط در خود شعر رخ می دهد..زبان اگر در خدمت و وظیفه ی به سر انجام رساندن معنا و ساختار متن نباشد ، یک متن بی روحی از آن بیرون می زند که برای بررسی زبان شناسان در خور توجه است نه چیز دیگر !ما در چند صدایی ، پلی فونیک در شعر ، می خواهیم انعکاس صدا ها ی خفه شده را از حاشیه در آوریم و در لذت وقت! آن را به التذاذ ها ی واقعی کلام بکشانیم .عشق به خودی خود صرف نظر از درجه ی حرارت و شور و شیدایی اش ، چنانچه از واقعیت زندگی، نشات و ریشه گرفته از قدرت باشد... حتماً ویرانگر است.عشق کار اش توسعه و عمل ِ آفرینش کلمه است. زندگی معنوی جایی برای نفسانیات باقی نمی گذارد .هر استعاره ای ! زمانی موجودیت پیدا می کند که عملی با واسطه در جامعه و در زبان و زمان رخ بگیرد .باید استعاره ها را خوب در شکل ِ شعر پیدا کنیم .به قول استیو نز : انسان تنها در سر زمین استعا ره شاعر است.ما از زمان ارسطو خیلی دوریم که زبان را به منطق ، فن خطابت ، و فن شعر تقسیم می کرد.زبان امروز هدفی دیگر را دنبال می گیرد .ما زمانی ، منظور شعر را به لذت تبدیل می کنیم که برایمان قابل درک باشد .به قول یونگ : هر کشف تازه ای ، هر اندیشه ی نوینی ، می تواند به دنیا چهره ی تازه ای بدهد .شاعر به مدد ساخت و سازشی که از تصویر ارائه می دهد ، خود نیز باید با آن دگرگون شود و یا ذات خود را با این تصویر ها به محک قضاوت گذاشته تا شکل درونی خود را بسط دهد ..اگر به یک زندگی کوتاه و بسته دل خوشیم ... هستند کسانی که علاقه ای درونی به زندگی برای عشق دارند تا اولویت ها ی خود را خلاق! و خود ِ خویش را در این راه فدا کنند . روح احتیاجی مبرم به تکامل و کرامت ها ی انسانی دارد تا از طریق تجربه ها ی زندگی از زبان هنرمند وارد جرگه ی انسان - دوستی شود .گاهی چه گفتن، زیاد مهم نیست ، چگونه گفتن مهم است تا مخاطب را به تحرک وا دارد تا با نحوه ی این گونه زبان، چطور ی بر خورد پیدا کند ..چه گفتن ، عادت هایی را که از قبل در ذهن جمع شده را بررسی می کند که به درک گفتار منجر می شود که در مجموع اطلاعاتی را جمع آوری کرده که کمتر در آن کشف و بیشتر میزان تجربه را مشاهده خواهیم کرد .اما در چگونه گفتن ، واقعیت ها ی مربوط به زبان را نشان می دهد که از اعتبار عام برخوردار نیست و همین موجب کنش و واکنش نسبت به تحلیل ِ گفتار می شود که منحصر به فرد خواهد بود .زبان از روان تبعیت می کند تا استعداد ها ی شگفته ی انسان را تعیین کند.به قول اشگل : زبان ابزار تجلی ذهن انسان است .اگر فرصت پیدا کنم ، این مقاله را ادامه خواهم داد .با احترام
| پوران کاوه |
نگاه واژه ساز و تفکر عمیق کوروش پشت کلمات اش و هم چنین گنجاندن آنها در کالبد مناسبات امروزی هم گام با شرایط کنونی به گونه ای محکم و استوار است که مخاطب به سرعت هم زاد پنداری می کند و با آن آغنا می گردد و گوئی رسالت و مسئولیتی به مراتب سنگین تر و مخوف تر از شعر بر دوش شاعر است که این به همان اندازه که سزاوار تحسین است مایه شگفتی نیز هست که به روح آزاده شاعری تعلق دارد که شعرش آکنده از بیان رادمردی و پایداری و تسلیم ناپذیری ..و...پر از خشم و خروش و عصیان است با لحنی پرعتاب .. اما با ویژگی های یک شعر ماندگار.آن دم که می گوید :آن به من ....روی صورت ام خط می زند از برق نگاهم شمس پرنده .... می ریزد/حدیث عشق بخوان به آن گلو که می دانی/ این بند تصویر بند اول را تقویت می کند و اعتلا می بخشد, تصویر استخوانی که پوستی بر آن کشیده باشند به تصویر جانی بدل می شود که گرداگردش پر از "بارو" ست و همین ارج و اعتلای عشق به آزادگی را بیش تر نمایان ساخته است و سطر آخر مدعی آن است که سختی ها و نامردمی ها نه تنها همت و ایستادگی او را به پستی نکشانیده بلکه خود "پستی" از ماندن در آن جا بلندی مقام یافته است. باز می گردیم به :باورکن/ حالا خط خطی ام/ مدیون همین لهجه کردی ام نه آنچنان دور/که در حال بازگشتنم به بوی وطنم . عبارت کوتاه آخر به صورت برگردانی به کار رفته است ’ کوتاهی و گذرا بودن آرزویی است که در جان شاعر لانه کرده است و اندیشه رها شدن و آزادگی را تا به غایت در او می دمد.باشی و همیشه سرشار. |
خانم کاوه شخصیت هنری ات مایه ی مباهات و افتخار است برای ادبیات امروز .سپاسگزارم که وقت گذاشته ای و نظر ها ی دقیقی روی شعر داشته اید .با درود و احترام
| میثم همرنگ |
|
دوباره بوی شعرتان ناخوداگاه مرا به سوی خود کشاند و دوست دارم چند کلمه ای اینبار بنویسم.با توجه به 5خط اول با این 2بیت از مولانا سخنم را آغاز می کنم باغها را گرچه دیوار و در است از هواشان دست بر یکدیگر است شاخه ها از جدایی گر غم است ریشه ها را دست بر دست هم است بخش اول شعر با حال و هوای فلسفی شروع می شود چرا که شاعر رندانه از رفتن به سوی پایان حرف می زند و حال پایانی در کار نیست چرا که هستی از نیستی و نیستی از هستی آغاز می شود و در بند بعدی حالت زیبا و شاعرانه جهشی دوباره دارد چرا که پناه واژه ها را در چشمهای معشوق و شاید منجی می داند در هجوم وحشی ی تلنگر ها و ساطورها...و بعد از این بیت وارد توفانی از واژه ها می شویم که تاب آوردن در آن کمی سخت است به سوال بردنم/پرنده/آسمان و دریچه/صدا/شیطان/ کمی مودبانه تر!اگر قطره ها به هم بخورند(وحشتناک است و خود یک شعر جدا) نمی توانم چیزی بگویم که آنچه،چه حس می شود نوشتنی نیست مانند حس نهان شعر که گفته نشد آن هم سانسور نفس بود باید چند بار این شعر را عاشقانه داخل ریه داد تا در و دیوار به هم ریخته ی این هوا را حس کنیمراستی خواستم بگویم به روزم اما واژه هایم کم می آورند تا دیدار دوباره یا حق
میثم عزیزم چهره ی نازنین شعری شما از ادبیات امروز پنهان نیست که سرفراز پا به میدان گذاشته ای با شعر ها یی ماندگار .ممنونم از حضور ات و مرا مثل همیشه شرمنده ی الطاف خود نموده ای .با درود ها ی صمیمی و گرم |
| تاویر |
درود بر جناب همه خانی راستش بخوای تو یه کامنت در مورد شعر های شما سخن بگویی اجحاف است به نظر من نقد شعر های شما زمان بر و مختص به یه جلسه ی ادبی سطح بالا ست (بی تعارف)من همیشه به این وبلاگ سر می زنم و در حد توانم استفاده می برم(با اجازه)از مطلع شعرتان بسیار خوشم اومد چون من فکر می کنم تعریف کوچکی باشد از هرمنوتیک چرا؟ چون شما اجازه ی هر فهمی را به مخاطب داده اید (هر طور که می خواهید و می دانی به هم وصلشان کنید) همین مفهوم را دارد و پشت سر این مطلب در دریایی از تنوع می توان غوطه خورد یعنی از یک منتقد حرفه ای گرفته تا یک ادب دوست همه بر سر این سفره ی زیبا و آهنگین دعوتند و هر کس به توانش از این شراب بکر ،نوشان این سروده ی شما برای یک ادب دوست و شاعری رده پایین روان و گیرا و از دیدگاه یک منتقد رده بالای ادبی پر محتوا و دشوار و این هنری نهفته در این سرایش است بسیار سخن در این گفتار نهفته باشد اما من فکر می کنم می دانم آن پرنده کیست آن پرنده همسفر شکوفه ای است بر درختی خشکیده در سرزمینی سوخته چراغی است در بیشه ای تاریک و بوی خوش ناف آهویی که در (آسویی) تپه ای در مسیر باد خوابیده و همانی است که از شوقش سحرگاه خروس آواز سر می دهد و آنی است که از میان آیینه ی اشکهای مملو از ستاره بر خواسته به یکباره حسی نو ستالوژی دست می دهد و لهجه مادری به یاد می آید و احساس دین به آن و شکسته نفسی شاعر (فتیله و ماه) و حال و روز مادران امروز سر زمین ما و تحفه های گرانبهای سرخ فامشان |
نام تاویر از چشم کُرد ها ی اصیل غافل نیست چه در شخصیت بزرگ منشا نه اش و چه فروتنی در نوشتاری که کنکاشی دقیق در اشعار قدما و شعر امروز دارد .باعث افتخار کُرد و سرزمین زخمی ام هستی .ممنونم از حضور پر رونق ات با درود و شادباش